آتلیه ده سالگی

آنقدر بی نهایتی این روزها،
آنقدر روان که میخواهم بمیرم برایت...

سلام سلام صدتا سلام به پسر اردیبهشتی خودم
ماه خونه ی من,به مناسبت دهمین سال تولدت یه روز بعداز جشن
برات آتلیه برگهاوقت گرفتم و همراه بابا رفتیم آتلیه؛آخه من دوست دارم
کنارعکس هایی که مدام ازت میگیرم هرسال ببرمت آتلیه؛مخصوصاکه
امسال ده ساله شدی.خانم توکلی بعدعکس گرفتن ازت خیلی راضی بودگفت
:پسرتون خیلی خوب بود,راحت ازش عکس گرفتم؛گفتم ازبس مامانش براش
عکس میگیره و همش داره برام ژست میگیره.خداروشکر این برنامه من به خوبی
طی شد البته عکساشو بعد آماده شدن میزارم.چندتا عکسی که خودم گرفتم و زیاد
کیفیت نداره چون نورمناسب نبوداما برای یادگاری میزارم.
ان شاالله عکسای فارغ اتحصیلی و دومادی عزیزدل مادر
البته اگه عمری باقی بودببینم
پسراست دیگر....
بلندپرواز و رویایی....
گاهی از سنگ سخت تر، گاهی از گل نازک تر....
به دست می آورد و از دست میدهد...
می خندد بلند و اشک می ریزد بی صدا....
اسمش را خدا نیاز گذاشته است....
باید آدمی کند...
و حوایش را به هوس نفروشد...
باید شکست بخورد تا عبرت بگیرد....
مسولیت دارد...
باید روزی مرد بشود...
و چقدر سخت که مرد، مردانگی به دنبال دارد...
گاهی در بچگی مرد می شود...
به تنهایی... درکوچه پس کوچه های بدبختی....
گاهی در جوانی...
کنار پیرمرد سیگار فروشی که می تواند غم را از چشم بخواند...
و گاهی هم در بزرگسالی...
وقتی خوشبختی را از دست بدهد...
وقتی غم ببیند...
پسر که باشی باید شانه هایت سکانس های فراوان ببیند...
باید روی دوشت خیلی چیز هارا حمل کنی...
گاهی یک سر و موهای مشکی...
و گاهی یک گونی با گچ های سفید...
روزی گریه هم میکنی...
ولی اشکت از روی ضعف نیست...
از روی مدت طولانیست که قوی بوده ای....
پسر که باشی...
مادربه فدای همچین پسری

در پناه حق
تا درودی دیگر؛بدورد




آتلیه ده سالگی 









